
بابا چند وقتی بود بیمارستان بود سر همون قضیه دل دردش امشب بلاخره اومد خونه رفتم تو اتاق میبینم نشسته جلو در حموم با حوله دورش میگم چرا اینجا نشستی بابا؟ با صدای اروم میگه حموم بودم اومدم بیرون ، دیدم دیگه جون ندارم را برم (یه خنده کوچیکم میکنه) (برای اولین بار در عمرم) دلم میخواستم برای شنیدن این جمله زنده نمیبودم ...
ادامه مطلب
بابا بزرگم توی بیمارستان بود جمعه صبح خبر دادن که فوت کرده من به شخصه براش خوشحالم من به شخصه اگر خودم جای اون بود به احتمال قوی ترجیح میدادم که بمیرم چون سنش بالا و بود و دیگه به مریضی افتاده بود بدنش فرسوده شده بود با اینکه بچه هاش هواشو داشتن ولی کاری از دست هیچکس برنمیومد خدابیامرزدش ادم خوبی بود در کل ...
ادامه مطلب